فرار بزرگ
یک روز که مامانم میخواست نمازشو بخونه منو گذاشت تو روروئک تا هم سرم گرم باشه هم ببینمش
خلاصه........
پاهام بازمین تماس پیدا کرد کمی پاهامو به زمین کشیدم دیدم یک اتفاقی افتاد من حرکت کردم همینطور ادامه دادم تا اینکه از جلوی چشم مامان دور شدم
دورتر
وبازهم دورتر
تا اینکه از در اتاق هم بطور ماهرانه ای رد شدم
و این بود داستان یکی از اولینهای من
و اولینها همچنان ادامه دارند....

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



فرار بزرگ
